قسم تو را به خدای ای خدای واره من! مهرم را پذیرا باش! حتی اگر ذره ای نمی ورزی ام به مهر. عشق را اگر در معبد چشم های تو نماز برده ام مرا گناهی نیست. مرا گناهی نیست خدای را اگر در چشم های مهربان تو خواب دیده ام. ای نگاهت سترگ ترین بشارت عشق! یکی آن نکرد با کس که با من تو. تو بامن چه کرده ای؟ من چه دیده ام در تو؟ قسم خدای را به تو تا بگویدت مرا گناهی نیست. قسم مرا جز تو راهی نیست. مرا گناهی نیست. گناه در نگاه توست. در چشم های بی نظیر تو. بعد از یک تعطیلی ِدو هفته ای باز هم اومدم.در این دو هفته ای که گذشت کلی اتفاق افتاد . هم خوب هم بد. یکی از عزیزانم از دنیا رفت. یکی از دوستانم سخت بیمار شد. اجرای طرحم به جریان افتاد. شایعات خوبی هم شنیدم که امیدوارم واقعیت داشته باشه . با دوستانم به مسافرت رفتم و اولین برف بازی رو امسال در شهر همدان تجربه کردم. لذت بردم. و از همه مهم تر اینکه تصمیمی بزرگ برای ادامه راه گرفتم. پ.ن.1: ......................................................................... پ.ن.2: بهانه ام باش تا همیشه ! بهانه ای برای بودن. پ.ن.3: ......................................................................... پ.ن.۴: منتظرم تا برایم بنویسی ! غربت چندان تلخ که هر چه درونم هست همه برایم بیگانه، همه به شکل غریب من... به تدریج آب می شوم خداحافظ ای امیدهای من! غربت،هستی مرا لاجرعه سرکشیده است مرا نه آرزویی ست نه امیدی .... من دست زخمی ام من در غربت نیستم غربت در من است. امروز روز خاصی بود.اضطراب و دلشوره یک دم رهایم نمی کرد. مانند اضطراب ِ خواندن ِفصل آخر یک رمان که نویسنده اش خودکشی کرده باشد. اما امروز هیچ ربطی به رمان نداشت و ندارد. اما امشب هوا ، بی هوا سرد شد.امشب دستان من سرد شده اند. امشب باران می بارد و من خیس ِ خیسم! من امشب تا سپیده پر از حرفم! پر از بغضم! پر از اشکم! من امشب دلگیر ِ دلگیرم امشب از فریادهای دردم شعر می تراشم! پ.ن.۱: حال من خوب است.مثل حال گل در عصر چنگیز مغول !!! پ.ن.۲:به قول قیصر امین پور عشق هم شاید اتفاقی ساده و عادی است. پ.ن.۳:به دنبال یک فرصتم.فرصتی برای دفاع (البته از نظر خودم!) و این منم زنی تنها در آستانه ء فصلی سرد در ابتدای درک ِ هستی آلوده ء زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی. پ.ن.1: باید کم کم ایمان بیاورم به آغاز فصلی سرد!!! پ.ن.2: کاش دستان تو برای من بودند. پ.ن.3:حال من ............ ! آواز عاشقانه ام درگلو شکست حق با سکوت بود،صدادر گلو شکست دیگردلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانهء دل من در گلو شکست امروز5 آبان 1388،سه شنبه بود.این روز هم به تاریخ پیوست. امروز در کنارتو بودن ،در کنارت نفس کشیدن برایم لذت بخش بود و پر از آرامش . اما راستش را بخواهی در وجودم طوفانی برپا بود که تمام ِ من را به هم ریخت. در کنارت بغض کردم ،چشمانم پر شدند ، اما.... می خواستم فریاد بزنم.اما در یک لحظه خاموش شدم.آبی سرد،آتش وجودم را خاموش کرد. و من ماندم در دنیایی از بغض ،سکوت ،اشک و... و تو برایم ماندگارتر شدی... از این پس باید طور دیگری باشم. اما می توانم؟؟؟ حتی نوشتن راجع به طور دیگر ِبودن !!! جرئت می خواهد. پس بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم ! بگذار در خیال ِ تو باشم بگذار .... . . بگذریم ... این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است! پ.ن.1: من بی نام ناگزیر ِ تو می میرم!!! می میرم !می میرم ! پ.ن.2: حال من خوب نیست باورم کن !!! پ.ن.3: با بغض و اشک نوشتن سخت بود ولی نوشتم ! پ.ن.4: هر چه هستی باش ! اما باش ! (جز این آرزویی ندارم!)
| Design By : Night Melody |


