تمام شدم!!!

سلام نام زیبای خداست سلام بر شما
غربت
چندان تلخ
که هر چه درونم هست
همه برایم بیگانه، همه به شکل غریب
من...
به تدریج آب می شوم
خداحافظ
ای امیدهای من!
غربت،هستی مرا لاجرعه سرکشیده است
مرا نه آرزویی ست
نه امیدی ....
من دست زخمی ام
من در غربت نیستم
غربت در من است.
امروز روز خاصی بود.اضطراب و دلشوره یک دم رهایم نمی کرد.
مانند اضطراب ِ خواندن ِفصل آخر یک رمان که نویسنده اش خودکشی کرده باشد.
اما امروز هیچ ربطی به رمان نداشت و ندارد.
اما امشب هوا ، بی هوا سرد شد.امشب دستان من سرد شده اند.
امشب باران می بارد و من خیس ِ خیسم!
من امشب تا سپیده
پر از حرفم!
پر از بغضم!
پر از اشکم!
من امشب
دلگیر ِ دلگیرم
امشب از فریادهای دردم
شعر می تراشم!
پ.ن.۱: حال من خوب است.مثل حال گل در عصر چنگیز مغول !!!
پ.ن.۲:به قول قیصر امین پور عشق هم شاید اتفاقی ساده و عادی است.
پ.ن.۳:به دنبال یک فرصتم.فرصتی برای دفاع (البته از نظر خودم!)
و این منم
زنی تنها
در آستانه ء فصلی سرد
در ابتدای درک ِ هستی آلوده ء زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
پ.ن.1: باید کم کم ایمان بیاورم به آغاز فصلی سرد!!!
پ.ن.2: کاش دستان تو برای من بودند.
پ.ن.3:حال من ............ !
آواز عاشقانه ام درگلو شکست
حق با سکوت بود،صدادر گلو شکست
دیگردلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانهء دل من در گلو شکست
امروز5 آبان 1388،سه شنبه بود.این روز هم به تاریخ پیوست.
امروز در کنارتو بودن ،در کنارت نفس کشیدن برایم لذت بخش بود و پر از آرامش .
اما راستش را بخواهی در وجودم طوفانی برپا بود که تمام ِ من را به هم ریخت.
در کنارت بغض کردم ،چشمانم پر شدند ، اما....
می خواستم فریاد بزنم.اما در یک لحظه خاموش شدم.آبی سرد،آتش وجودم را خاموش کرد.
و من ماندم در دنیایی از بغض ،سکوت ،اشک و...
و تو برایم ماندگارتر شدی...
از این پس باید طور دیگری باشم.
اما می توانم؟؟؟
حتی نوشتن راجع به طور دیگر ِبودن !!! جرئت می خواهد.
پس
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال ِ تو باشم
بگذار ....
.
.
بگذریم ...
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
پ.ن.1: من بی نام ناگزیر ِ تو می میرم!!! می میرم !می میرم !
پ.ن.2: حال من خوب نیست باورم کن !!!
پ.ن.3: با بغض و اشک نوشتن سخت بود ولی نوشتم !
پ.ن.4: هر چه هستی باش ! اما باش ! (جز این آرزویی ندارم!)
از بنفشه زار چشم تو
من زبهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم ِ تو ،همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده است
در بنفشه زار چشم تو
برگ های زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
ای خوب !
حرف هایم را با تو خواهم گفت
و تو با من نیز
و ما برای هم خواهیم شکفت !
پ.ن.1 : این بار نیز مثل همیشه برای تو و به خاطر تو نوشتم.
پ.ن.2:به نظرت فرقی می کند رنگین کمان از کدان سمت ِ آسمان ،آغاز شود ؟؟؟
آسمان همچو صفحه ء دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال ِ تو خوش تر از خواب است
امروز جمعه است .اول آبان هزار و سیصد وهشتاد و هشت.یک هفتهء دیگر هم گذشت.
مهر هم تمام شد.هفتهء پیش پر از اتفاقات خوب و بد بود.ولی خوبی هایش سنگینی می کرد.
در این هفته ای که گذشت ،یک کتاب خوب خواندم.
یک برنامه خوب اجرا کردم.
با سارا آشنا شدم.
تدریس را شروع کردم و از همه مهم تر تو را دیدم.
امروز بیشتر از همیشه به تو فکر کردم. شاید به خاطرِ آهنگ هایی باشد که گوش می دادم.
شاید هم به خاطر این است که وجودم برای تو شده است و من ناگزیر شده ام از نامِ زیبایت،
صدای مهربانت و ...
و می خواهم بدانی در این یک مورد برای گریز تلاشی نمی کنم!!!
پ.ن.۱: راهی هست آیا ؟؟؟ راهی هست/نیست/هست/نیست/هست
انگارمدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است.
.
.
.
امروز سه شنبه بود..مثل همیشه یک روز کاری ِ شلوغ و البته کمی دردناک.
بامداد ِ امروز ساعت 3:30 بود که از خواب پریدم.
خوابی وحشتناک دیدم که حتی بعد از بیدار شدن ، ترس رهایم نمی کرد.دلشوره ای عجیب
پیدا کردم و دیگر خوابم نبرد.
در راه به چیزهایی فکر می کردم که این روزها آشفته ام کرده اند.باید کاری بکنم.
این طور ادامه دادن خطرناک است.این را مطمئنم.
و اما ...
دست و پایم را گم می کنم
کلمه هایم را گم می کنم
و فقط لبخند ِ تو را می بینم
دوست داشتنت
زندگی ست
این را خودت هم می دانی
پ.ن.1: من من من من من من من ؟؟؟؟
پ.ن.2: شنیدن صدایت برای من آرامشی ست زیبا !
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت ِ کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدامین سلامی
به آفتاب
از دریچه ء تاریک ؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !
*
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است ، که آزادی را
به لبان برآماسیده ء گل ِ سرخی ، پرتاب می کند ؟
ورنه ،
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز می کنی !
و دلت
کبوتر ِ آشتی ست،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !
حال ِمن دست ِخودم نیست ،دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته ، که می خوام براش بمیرم
امروز روز ِبدی بود.روز ِ شلوغ ، روزی پر از تنش !!! پر از بدقولی!
دلم گرفته . از صبح یه بغضی تو گلومه.اذیتم می کنه.
هیچ وقت امروز صبح رو فراموش نمی کنم.
مثل همیشه به فکر تو بودم.اما این بار با اشک...
چقدر سخته سکوت کردن وقتی که پر از حرفم.
باید یاد بگیرم حرفمو بزنم.
تمام ِ حرف هایی رو که هر شب در ذهنم مرور می کنم ،باید به تو بگم.
اما چطوری؟
چرا وقتی می خوام حرف بزنم ،کاملا" ناتوان می شم.
چرا واژه ها رو گم می کنم؟؟؟
کمکم می کنی ؟؟؟
این فرصت رو بهم بده تا حرف بزنم!!!
پ.ن.1: حال من خوب نیست ! باورم کن !
پ.ن.2: فیلم سوته دلان رو دیدم .میدونم که مثل هامون تکرار می شه !
پ.ن.3: خوش به حال "مجید ظروفچی" !!! نه ؟؟؟
پ.ن.4: باید یه کاری بکنم! پس تا اطلاع ثانوی تعطیل !!!
خیلی خوب به یاد می آورم
اردیبهشتی را
که تو
از آن شروع شدی
اولش کوچک بودی
مانند یک کودک.
رشد کردی
رشد کردی
رشد کردی
و حالا مهر است
و تو
وجودم را برای خودت کرده ای
صدایم را می شنوی؟
تو تمام ِ من شده ای
حواست هست؟!
بعد از چند ماه به سفر رفتم.یک سفر ِدو روزه. سفری که به آن احتیاج داشتم تا خستگی های این
مدت را از تن و جانم بیرون کنم.به خانه پدربزرگ و مادربزرگم رفتم.چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.
همه چیز برایم لذت بخش بود.صبحانه با نان ِ محلی و شیر تازه.آبگوشتی که مادربزرگم درست کرد.
چقدر از چیدن ِ میوه ای که دوست دارم،لذت بردم.کلی سیب چیدم.سیب های سبز و سرخ .
و باز هم به یادت بودم:
"تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ."
در حیاط قدم می زدم.به آهنگ های مورد علاقه ام گوش کردم و با صدای بلند می خواندم.
از همه جالب تر چیدن ِگل آفتابگردان بود .هنوز کاملا" نرسیده بودند(تخمه هایش را می گویم)
ولی خوشمزه بودند!!!
البته فقط به فکر ِ خوردن نبودم.کمی هم خانه تکانی کردم.
هم ذهن ِبیست و یک ساله ام را از خیلی چیزها پاک کردم و هم خانه مادربزرگم را.
و امروز...
چقدر سخت بود.چندین بار آنچه را که می خواستم بگویم ،با خودم تکرار کردم اما نشد که بگویم
...شاید به قول یکی از دوستانم "گاهی سکوت واژه گویای ست." یا شاید آنچه می خواهم بگویم
در واژه نمی گنجد.این را خودت به من گفتی.
امروز دلت گرفته بود.دل من هم گرفت.اما نمی دانستم چه کنم تا دلت...
پ.ن.۱: ولی مطمئنم روزی حرفهایم را خواهم زد.کمکم کن!
در عدالت خدا شک نمی کنم
برای این که زلزله را آفریده است
و جنگ را
و دیدن ِ تو را از کوران گرفته است
در عدالت خدا شک نمی کنم
برای همه چیزهای خوب
که از انسان گرفته است
حتی برای تو که کنارم نیستی
در عدالت خدا شک نمی کنم
تا قبلم در مشتش
جواهر بیتایی دارد همچون عشق.
امروز چهارشنبه بود.مثل همه چهارشنبه ها پر از عشق بود.پر از یاد تو .امروز را
دوست دارم. دانشگاه نرفتم. به یک جشنواره دعوت شده بودم.آنجا یک اتفاق
خوب برایم افتاد.به عنوان برترین دبیر کانون های فرهنگی و هنری انتخاب شدم.
یک تندیس به رنگ آبی تیره و هدیه ای همراهش. خوشحالم.چقدر دوست
داشتم آن لحظه ای که پر از هیجان بودم تو را می دیدم.
نبودی ولی به یادت بودم .
پ.ن.1: راستی من بدون ِ چشمانت چه کار کنم ؟!
پ.ن.2: تمام ِ من شده ای ! حواست هست ؟؟؟
محبوب من
من سخنان زیادی دارم
که بگویم،سخنان زیادی دارم.
عزیزم از کجا شروع کنم؟
هر چه در تو است ،عالی است،عالی
ای کسی که از کلماتم،
به واسطه ء آنچه در آن هاست،پیله های ابریشم می سازی،
این آوازهای من است و خود من هستم
این کتاب کوچک ،من و آوازهایم را در بردارد.
فردا...وقتی که آن را ورق بزنی،
و چراغ به شوق آید و تخت آواز بخواند،
و کلمات از شوقشان سبز رنگ شوند،
و فاصله ها بخواهند به پرواز درآیند.
نگویی : " شگفت از این جوان !
داستان مرا برای پیچ راه و آبگیر،
و درخت بادام...و لاله فاش کرد ،چندان که
هرجا می روم ،جهانیان از سرگذشتم آگاهند.
گفت آنچه گفت ،ستاره ای نیست
که در آن رایحه ای از من نباشد.
فردا ، مردم مرا در شعر او،
به صورت دهانی میگون و مویی کوتاه می بینند... "
سخنان مردم را رها کن.
تو بدون عشق بزرگ من هرگز بزرگ نخواهی شد...
اگر چشمان تو نبود،
عالم چه می شد؟چه می شد؟؟
پ.ن.1:حال من اصلا خوب نیست.کاملا به هم ریختم.
پ.ن.2: شعر بالا از شاعر عرب "نزار قبانی" ! همانی که ...
پ.ن.3:خدای من آیا باید فراموش کنم ؟؟؟
پ.ن.4:دوست داشتنت ، یاد کردنت و حتی بردن ِ نامت برای من مقدس است.
پ.ن.5 : و باز هم سکوت ،سکوت ،سکوت و....
پ.ن.6 : به دنبال یک راه حل هستم .اصلا راهی هست؟؟؟
پ.ن.۷ : و امروز هم نیامدی. نیامدی.نیامدی ![]()
شما مسـت نگشتید وزآن باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما درچه شکاریم
امروز چهارشنبه بود.
چقدر خسته ام.البته خوب و بد گذشت. تمام ِ روز کلاس داشتم.با این وجود
راضی ام.همه ء کلاس ها را خوب شروع کردم.
اما چهارشنبه ای که گذشت را دوست ندارم چون چشمان ِ من
اشکبار شدند.اشکبار ماندند. کمی هم گلویم درد می کند. شاید به خاطر
بغضی ست که ...
این دو روز که گذشت ، صدای قلبم را به وضوح می شنیدم.افکاری به سراغم
می آمدند که آزارم می دادند " نکند تازه دو روز باشد که قلبم می زند." ،
دستانم که یخ می کردند و ...
و می دانم که هیچ وقت این دو روز را فراموش نخواهم کرد.
این چهارشنبه .......... بود.نمی خواهم جای خالی را با کلمه ء "دلگیر" پر کنم.
اما باور کن دلم گرفت.وقتی که حتی نتوانستم از دور ببینمت. اما کوتاهی نکردم.
آمدم اما نشد.... دلیلش را می دانم و می دانم که تو هم می دانی .
امروز هم اینگونه گذشت.بی تو گذشت.بی آنکه حرفهایم را بزنم .
در راه ِ برگشت به خانه یاد حرف ِ آگیتا افتادم. سه شنبه دیدمش .حرف خوبی
به من زد. وقتی بعد از سلام و احوالپرسی پرسید : دلت چطوره ؟
خواستم جواب بدهم که گفت : " از برق ِ چشمات فهمیدم ، نمی خواد بگی ."
یعنی واقعا تغییری در چشمان من ، رفتار من و ... به وجود آمده بود ؟؟!
به خانه که رسیدم .جلوی آینه ایستادم.روی چشمانم دقیق شدم . مثل اینکه
حرف آگیتا درست بود.
.
.
.
این همه حرف زدم برای اینکه بگویم : برق ِ چشمانم را مدیون توام!
همین ./
پ.ن.1: خدایا ! آرزوی من صبر و شکیبایی است . خودت می دانی چرا ؟؟
پ.ن.2: حال من خوب نیست .
پ.ن3: راستی امروز روز ِ مولوی بود . روز عشق،عرفان و ....
چقدر این روزها (مخصوصا امروز) دلگیرم .اول فکر می کردم هنوز در حال و هوای
فیلم "تردید" هستم . یک برداشت دیگر از تراژدی هملت ...اما نه ... دلگیرم از ....
امروز به خیلی چیزها فکر کردم.به خودم به کارهایم به آینده ای که پیش روست و در
پایان ِ همه اینها می رسیدم به تو...پس امروز فقط به تو فکر کردم. به اینکه خلوت ِ
خالی و خاموش من را، تو پر از خاطره کرده ای و اگر شعر من ، حرف من پر از
احساس است برای این است که باز هم تو هستی .دلم گرفته از روزهایی که بی تو
می گذرند و فقط رویایم شده ای . دلتنگ توام !!!
پ.ن.1: حال من خوب نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست !!!
پ.ن.2: خدایا تو را سپاس به خاطر اینکه اشک را آفریدی .
پ.ن.3: رازی درون سینه ام می سوزد / می خواهم با تو سخن بگویم .
پ.ن.4 : چقدر سخت بود وقتی دیدم امروز به خانه مجازی ام نیامدی !!! حدس می زنم که سخت مشغول کار هستی !
پ.ن.5: امروز دفتر خاطراتی را که تازه 5 صفحه اش را نوشته بودم پاره کردم.همان بهتر که خاطراتم در ذهنم باشند.
تا تو نگاه می کنی ، کار من آه کردن است
جان به فدای چشم تو ، این چه نگاه کردن است !
پ.ن.1 : چقدر برای نگاهت دلتنگم !
پ.ن.2 : و باز هم هامون ، وقتی که دلتنگ می شوم !![]()
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه
باز آمد بوی ماه مهر،ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
و بالاخره پاییز رسید .
امروز شروع خوبی بود . یعنی خیلی خوب بود . بعد از چند شب که تا ساعت 3 کار می کردم بالاخره کارمو تحویل داد . خوشحالم که راضی بودند.
از همه مهم تر اینکه امروز بعد از 9 سال معلم زبان سال های راهنمایی رو دیدم . وای خدایا ...
وقتی دیدمش به طرفش رفتم . سلام کردم . او هم با لهجه شیرین اصفهانیش جوابمو داد. وقتی اسم کوچیکمو برد می خواستم پرواز کنم .هنوز شاگرد شیطون ، پرحرف و البته درس خونش رو به یاد داشت.
![]()
![]()
![]()
امروز من همان حس و حال روز اول مدرسه را داشتم فقط میز و نیمکت کم بود . کاش دانشگاه هم مثل مدرسه بود ...
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه ...
با این همه امید قبولی
در امتحان ِ ساده ء تو رد شدم
اصلا" نه تو ، نه من !
تقصیرهیچ کس نیست .
از خوبی تو بود که من
بد شدم !!!
کمی غمگینم . کمی هم خسته ام . این روزها کلی کار دارم . دیروز دفتری خریدم . می خواهم مثل یک نوجوان خاطراتم را بنویسم . کاری که آن زمان هرگز نکردم و یا همکلاسی هایم را به خاطرش سرزنش کردم و یا حتی مسخره ... شاید از فراموش کردن خاطراتم می ترسم . چند صفحه ای نوشته ام . شاید با این کار بتوانم کمی ذهنم را خالی کنم . این روزها کمی هم آشفته ام . شاید کمی بیشتر از کم ...
باید برای چند روز دیگر کاری را تحویل بدهم . خیلی عقب هستم . البته وقت ِ زیادی دارم اما هوای حوصله ام ابریست ...مثل هوای امشب ...
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شك و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف كه باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري كه هيچ اصلي
جز اصل احتمال يقيني نيست
اما من
بي نام تو
حتي
يك لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
من بي نامِ ناگزيرِ تو مي ميرم
دیشب باران آمد ! امروز هم ... !
به یادت بودم . به یادت هستم !
به یاد ِ روزی افتادم که با هم بودیم . من ، تو و سکوت !
گفتی : چرا ساکتی ؟ به چی فکر می کنی ؟
دلم می خواست فریاد بزنم : من گفتم . حرفم را زدم . نشنیدی ؟؟؟
به یاد روزی افتادم که در عین بی زبانی با تو به گفتگو بودم .
خلاصه ء کلام : به یادت بودم و هستم . به یاد ِ چشمان دلپذیر ِ تو که آرامش ِ جهانند !!!
امروز روز ِ شلوغی بود . از کارهای پیش بینی نشده پر بود . پس روز ِ خوبی بود .چون هیجان را دوست
دارم و کارهای امروز لبریز از هیجان بود . با خودم قرار گذاشته بودم که کمتر بنویسم و یا وقتی بنویسم
که حرفی برای گفتن دارم . اما .... اما فقط به این نتیجه رسیدم که نسبت به خودم بدقولم !!! چون وقتی
امروز ضمیمه ء روزنامه ء جام جم را می خواندم به غیر از مطالب خوبی که داشت ، تصویر صفحه ء اولش
بود که وادارم کرد بدقولی کنم و دوباره بنویسم . تصویری از پاییز با این عنوان :
اندوهت را به برگ ها بسپار !!!
ناخودآگاه با خودم خواندم :
از چهره ء طبیعت ِ افسونکار
بر بسته ام دو چشم ِ پر از غم را
تا ننگرد نگاه ِ تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
تا همین جا خواندم . راستش بقیه اش را حفظ نبودم . وقتی به خانه آمدم ، به فهرست کتاب مجموعه
اشعار فروغ فرخزاد نگاهی انداختم و صفحه ء سی و دو را باز کردم :
از چهره ء طبیعت ِ افسونکار
بر بسته ام دو چشم ِ پر از غم را
تا ننگرد نگاه ِ تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر ِ خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری ؟
جز غم چه می دهد به دل ِشاعر
سنگین غروب ِتیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان ِدردمند ِ من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه ء محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره ء طبیعت افسونکار
کتاب را بستم ! خندیدم ! از خنده ء خودم باز هم خنده ام گرفت ! دلم می خواست فریاد بزنم که " آهای
مردم ، هفت روز ِ دیگر پاییز می آید ! می آید ! اما بدون سردی و ملال ، بدون برگ هایی که از نظر شما
مرده اند ! پاییز می آید ! "
پاییز ، فصل ِ من ! فصل تولد ِ من !!!
آخ جون ! پس امیدی به آرامش هست !!! آرامشی نارنجی !!!
بگذریم !
راستی ... اگر پست " حیف شد " را نوشتم چون همان روز بود که قسمتی از گذشته ام را به کارون
سپردم! اما امید ِ معجزه ای ندارم !
و باز هم هامون !
وقتی که می خواند و می نوشت یا شاید هم می خواندم و می نوشتم :
انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد... در اوج ِ تمنا نمی خواهد ... دوست
دارد اما در عین ِ حال می خواهد که متنفر باشد ... امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد ....
یا وقتی که می گوید :
" تو می خوای من اونی باشم که واقعا" تو می خوای من باشم ؟ اگه اونی باشم که تو می خوای ، پس
دیگه من ، من نیست . یعنی من ِ خودم نیست !!! "
من، من، من ، من ، من !!!
***
خسته شدم ! گاهی زیاد نوشتن کار را خراب می کند !
اما حرف آخر :
مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت ِ کدام قصیده ای
ای غزل ...
هامون در جاده ء کوهستانی در حرکت است . موسیقی "مس" باخ را به راه انداخته و
سریع و بی مهابا می راند ... از یکی دو اتومبیل جلو می زند .
صدای هامون : خدایا ! یه معجزه . برای من هم یه معجزه بفرست ... مثل ابراهیم ...شاید
معجزه ء من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه ...یه چرخش ، یه جهش ( اتومبیل را به
طرف دره می چرخاند ) یا این طرفی ، یا اون طرفی ....
و این بار بدون پی نوشت :
امشب برای هفدهمین بار فیلم هامون (داریوش مهرجویی ) را دیدم . از دیدن ِ
فیلمش ، خواندن ِفیلمنامه اش و نگاه کردن به عکس هایش سیر نمی شوم.
در تمام لحظات ِ این فیلم خودم را می بینم !!! ولی چرایی اش را نمی دانم
و نمی فهمم ؟؟؟
حیف شد
بزبز ِ قندی
حیف
شنگول و منگول
کدو قلقله زن !
این صندوقچه را باید به کارون بسپارم !
امید ِ معجزه ای هست آسیه ؟؟؟
پ.ن.1 : هر چی گشتم تا یک جمله ء خوب واسه پ.ن بنویسم ، چیزی پیدا نکردم . نه اینکه حرفی
نباشه ! نه ! ذهنم اونقدر لبریز از حرفه که نمی دونم کدومشو بنویسم .